
چون است حال بستان ای باد نوبهاریکز بلبلان برآمد فریاد بیقراریای گنج نوشدارو با خستگان نگه کنمرهم به دست و ما را مجروح میگذارییا خلوتی برآور یا برقعی فرو هلور نه به شکل شیرین شور از جهان برآریهر ساعت از لطیفی رویت عرق برآردچون بر شکوفه آید باران نوبهاریعود است زیر دامن یا گل در آستینتیا مشک در گریبان بنمای تا چه داریگل نسبتی ندارد با روی دلفریبتتو در میان گلها چون گل میان خاریوقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرواین میکِشد به زورم وآن میکُشد به زاریور قید میگشایی وحشی نمیگریزددر بند خوبرویان خوشتر که رست...
ادامه مطلب